سختیها
به خاطر ویار حالم خیلی بد بود.
از بوی غذا و بوی همه چی نفرت داشتم اصلا نمی تونستم برم سمت اشپزخونه. حداقل روزی یه بار بالا میاوردم. طفلی مامان جون میرفت تو حیاط غذا درست میکرد.
وقتی مامان جون رفت مشهد خودمو با خوندن کتاب من وکودک من سرگرم میکردم و توی اینترنت بارداری هفته به هفته رو چک میکردم اما زمان نمی گذشت . یه موقع هایی همسایمون(طیبه خانم) می اومدن پیشم غذا می اورد یا میگفت برم خونشون که تنها نباشم. مهدی جون هم از خوابگاه می اومد بهم سر میزد.کارم شده بود تماشای تلوزیون،اینترنت،کتاب،...والبته تماشای در و دیوار.
اما بازم تنها بودن سخت بود بابا صبح زود میرفت و تا ساعت 6:30 عصر سر کار بود . می دونستم تنها بودن و ویارهای شدیدم وتمام سختیها عید که میریم مشهد تموم میشه به خاطر همین تمام امیدم تموم شدن سال 89 بود و ثانیه شماری میکردم .
.gif)
ولی مامانی تمام این سختیها رو تحمل میکنه واسه دیدن گل روی عزیزش
.gif)


سختیها
